خاموش ,چراغو خاموش

سه تا رفيق تو يه خونه با هم بودن . . .

يه شب موقع خواب به هم می‌گن: . . .

یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه . . .

کسی بلند نمی‌شه . . .

دوباره مي‌گن: . . .

يكي بلند شه چراغو خاموش كنه . . .

بازم كسي از جاش جم نمي‌خوره . . .

بالاخره با هم شرط می‌بندن که . . .

هر کي زودتر یه كلمه حرف زد بلند شه چراغ رو خاموش کنه . . .

چند روزی مي‌گذره . . .

ازشون هيچ خبری نمي‌شه . . .

تا این که همسایه‌ها در خونه‌شون رو شکستن و رفتن تو . . .

هر سه تاشون رو مرده پیدا کردن . . .

بردن واسه مراسم خاكسپاري . . .

اولی رو غسل دادن و کفن کردن . . .

دومی رو هم غسل و کفن کردن . . .

سومی رو تا خواستن غسلش بدن يهو تكوني خورد و گفت: . . .

من نمردم! به خدا زنده‌ام . . .!!!

يهو اون دوتای دیگه هم بلند شدن و با هم گفتن: . . .

پس پاشو برو چراغو خاموش کن . . .!!!

منبع اصلی مطلب : حرف‌های نگفته‌ی یک آدم دهن لق
برچسب ها : خاموش ,چراغو خاموش
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : اين سه رفيق مهربون